تبليغاتX
مهم خودمونیم

مهم خودمونیم

گاهی که مدام شده است

آرزو می کنم

ای کاش جهان کمی خستگی بدر می کرد

                تا آدم های رفته باز می گشتند

                و دیگر

                         اینهمه نیلوفر به پای ایستگاه نمی پیچید،

                  کاش

                      جهان، برای رفتن اینهمه عجله نداشت....


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 7:16 قبل از ظهر توسط محدثه نیری |


چه قلب بزرگی دارد پاییز

که اینهمه برگ را درخودش جا می دهد....


*مدام زمان می گذرد

از یائسگی این ابرها که بگذریم

احساس می کنم

دور نیست

من تمام این پله ها را در خش خش پاییز جا خواهم گذاشت

و خیلی نزدیک، به شما می پیوندم

فقط کافیست شما سنگ تمام بگذارید و انتهای کوچه را نبندید

چرا که هر انتها پایان نیست

ممکن است به بوسه ای یواشکی و یاعکس های یادگاری ختم شود


شاید فقط کمی هیجان زده ام

 اما آیا

آیا شما که امروز در مناقصه این ابرها تنها، برنده  بلیط قطاری هستید 

و معنی این اسکناس های فاحشه را خوب می فهمید

اینهمه چشم که توی  انگشت های شما جا مانده

را برای آخرین بن بست پاییز پست می کنید؟

و خستگی جهان را می فهمید؟

پس چرا وقتی پشت به خلیج فارس عکس یادگاری می اندازید،

در انتهای کوچه  آویزان می کنید؟

و برای تختخواب های دونفره تان سهم الارث تعیین می کنید؟


آیا به ذهنتان می رسد

این کوپه ها یک نفره است و باید در ساحلی شبیه مدیترانه پیاده شوید؟!....


+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 10:7 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |



کجای این حرف ها به شعرشبیه است

 شما قضاوت کنید


شما که دوست من هستید

و به پایانبندی این قصه دلخوشید!

و

  وقتی نام شاعر به گوشتان می رسد

دستهایتان را پشت چشمهایتان دوبار مخفی می کنید

که نکند کسی برای این کلمه ها نگران نشود


مگر غیر از این است

که شما هم از تک تک ابرهای این آسمان می بارید

و از دانه های همین کلمه سبز می شوید

اگر جواب شما مثبت است پس اینهمه شبهه از چیست

که علف های هرز را می زنید به نام شعر

                                                            به نام شاعر


شما که قصه رفتن را از برید

در این دوئل شاعرانه چه می کنید؟

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 12:53 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


چطور می شود   

 

با اینهمه کلاغ

 

که از هفت تیر هایتان به زوایای این خیابان نشانه گرفته اید،

 

                                                     برای پاییز دلتنگ  نشد

 

                                                                و از درخت دل نکند...


+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 1:2 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |



این کارت شناسایی من است

خوب وارسی کنید

لازم است حتما بدانید گاهی برای شنیدن اراجیفی به پشت در اکتفا می کنم

با قصه ای تکراری آب دیت می شوم

- خوب توضیح کافی است....

میتوانم حدس بزنم وقتی می پرسند انگشتهایتان را کجا پنهان کردید شماجوابتان چیست

- اینجا یک اتاق بیشتر ندارد 

و شمامجبورید پشت دربمانید

وقتی میان انتخاب انگشتهایتان مرددید

نگران نباشید کافیست از همانجا منتشر شوید

پشت در معصومیت واگیر دارد و چشمها را به ابتلا سرایت میدهد


همیشه همین بود

یک کسی از همه چیز خالی می شد....


*این کلمه ها بدجوری آزارم میداد، فقط خواستم نافشان را از این زهدان لعنتی ببرم همین

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 1:27 قبل از ظهر توسط محدثه نیری |



گفته بودید که بدهکارم

 حالا آمده ام تصویه حساب

این چشم های من

این دست های من

و این تمام کلمات گمشده

جایی گذاشته ام اگر حالا پیدایشان نمی کنم تقصیر این چشم های خالی نیست


دنیای عجیبی ست

گفته بودید صبر شما هم زیاد است

اما اینهمه عجله برای چیست

هنوز هم  آنهایی که پشت پاییز جا مانده اند

وقتی به چشم هایشان مراجعه می کنی

هیچ تصویر سیاه و سفیدی از درخت سقوط نمی کند


یکمی صبرکنید

 وقتی تند می روید من از اینهمه سرعتگیر خیابان می ترسم

از این جدول های بی پدری که به درخت ها هم رحم نمی کنند

کم و زیادش را شما حساب کنید

 این حساب شما گاهی به حساب ما می رسد

 

 

 

گفته بودید که بدهکارم

نیامدم که بپیچم توی چادرم و خم شوم به سمت تمام شما

که اسمش را به قول خودتان می گذارید دلتنگی

نه ببخشید آزادی!

 

خدای ناکرده به خیالتان نرسد که این آدم

ازجهان بینی مستطیلی شما غافل است!

ساده است

این موضوع حکم جلب نمی خواست

 حاضرم برای قاضی بارها اعترافم را بنویسم

که

پاییز را حدس بزن

این تنهایی مرموزش به کنار

اینهمه از دسترفتگی هایش هم بماند

اما آقای قاضی پس تکلیف این کوچه های کم عرض خیابان رو به رویی ما

که هیچ درختی ندارد چه می شود

 پس کلاغ ها کجای این کوچه دلتنگ شوند

در  همیشه ای که هر روز جارو می شود....

 

فقط آمده ام تصفیه حساب

این چشم های من

این دست های من

این تمام کلمه های گمشده

اگر کافی نیست می توانم از خیر این شعرها بگذرم...

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 2:11 قبل از ظهر توسط محدثه نیری |


 

چشم به راه پاییزم

در این تنهایی ملافه ها مچاله می شوم

همیشه کلمه هایی زیر تختم دارم که دلتنگم می کند

مثلا دوستت دارم

یا نه ...

گاهی که

 دنبال یک نیمکتم  جایی برای هیچکس

و تا بخواهی کلمه در چشم هایت سرریز شود

و بپیچد در قفل زبانت

 اتاق من

            معنی کاملی از پنجره است

وقتی تو با نوک های کوچک مدام به شیشه می کوبی

و من برای یک میهمانی غیر منتظره از این چاردیواری به قصه های کودکیم رجوع می کنم

 

همیشه خستگیم را نصف می کنم

و اجازه می دهم در این خط های  از هم پاشیده ام کلمه ها را برای خودش سرو کند

 اگر شد نیمه دیگر در بهانه های خودش گیر باشد

برای دیوار و اینهمه اراجیف چسبیده به میز مطالعه...

 

و با ذائقه به پاییز و کودکی و هیچ گیر بدهد....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 6:56 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

 

پاییز کودتای عجیبی است

 وقتی صدای کوچ از نیمه های این شهریور لعنتی در ستون های مر مر روزنامه می پیچد

و شما می توانید

 وقتی از خط کشی های عابر پیاده هم عبور نمی کنید منتظر چراغ قرمز باشید

 باور نمی کنید ؟!!

دو روز پیش بود 

 نه دو ماه پیش

شاید دو سال ....

حالا ....

همه چیز به درخت مربوط بود  با پرنده  های تلگرافی این کوچه

که مستقیم در ستون های آگهی سقوط می کردند

و اگر بگویم

 که نزدیک خلیج بود تا دروغ های اجتناب ناپذیر ش را مصادره کنند ؟!

ادامه نمی دهم حالا که نوبت به قضاوت است ....

 

 

 

فرق پرنده در دریا و آسمان است 

پرنده با تمام فرق های شما در ابرهای آسمان می گیرد

  در ردپاهایی که شما به جا خواهید گذاشت

در رنگ های قطعی پاییز

 

 

 

****ادامه نمیدم سخته !

                                  شعرم گم شده ....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 11:46 قبل از ظهر توسط محدثه نیری |


 

بچه که بودم

دوست داشتم

 بزرگترین بادکنک را آنقدر باد کنم

آنقدر باد کنم که....

حالا خانه ما رو به روی آپاراتی ست!

و من

برای خریدن  یک بادکنک کوچک

باید

کیلومتر ها  ر ا بروم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 2:3 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

توصیه نکرد

اصرار هم؟!

                  نکرد

 

 ایستاد و تماشا کرد

سلام آقای محترم!

زمان مرکب ها و شاهکار های ادبی گذشته است!

آدم برای اسب

اسب برای زندانبان

و این قصه دیگر تکرار نمی شود

دیگر تکرار نمی شود....

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 9:49 قبل از ظهر توسط محدثه نیری |


 

 

بلافاصله به من زنگ زد بیا

گفتم :

منتظرم منتظر...

قول نمی دهم

اگر شد چشم هایم را

به گاهی وقت های شما غرض

 می دهم

اگر شد...

اما هشدار می دهم که به دستتان نگیرید!

 هشدار می دهم این چشم ها وضعیت وخیمی دارند

 خدای نکرده امکان دارد انگشتهایتان بسوزد

و سرایت کند به هوای شما   که حق دارید  و همیشه حق با شماست!

 

 

آقای چشم پزشک ساختمان رو به رویی!!

 می ترسم

 کلمه های زیادی توی چشم هاش گیر کرده!

 

وقتی سه بار زنگ  می زنم می گوید:

ـ چشم های شما

امروز بود

که کاملا از آسفالت خیابان زد بیرون و این مذاب خسته از چشم های ما هم عبور کرد

 

و همین چشم های شما!

 که گاهی مثل  نیلوفرهای پارکی که هیچوقت به قرار ما نرسید

پیچید توی کوچه و ...

بلافاصله به من زنگ زد

خانم!

          شما!

یک کلمه

 یا چند کلمه

که ربط دارد به یکمی مسری بودن چشم های شما

حالا از گلو می زند

به چشم های شما

به دست های شما

اگر شد....

 قول نمی دهم....

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 2:5 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

 

کلمه را دوست دارم

تنها زمانی که به روی زبان جاری نمی شود تا برای دفاع از حقیقت دروغ شود....

کلمه ها معجون رسیدنند

 حکایت عجیبی که مرا به خیابان پنجم می رساند

 

تشنه ام!

تشنه!

و جاری این کلمه در من طغیان مرزهای داخلی است

وقتی دشمنی در کار نبود

هنوز به نیلوفر آبی مرداب و اینهمه بی تابی کلمه دلخوشم

.....

     .....

             ........

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 1:37 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

زمان می برد اینهمه تابستان

 اینهمه بار دلتنگی

وقتی همچنان است این تب کهنه که ربطی به قرن گذشته ندارد

کاملا مثل خیابان!

با اینکه هر روز از این بند رخت  آویزان می شود

که قرار نبود برای این باد لعنتی که تف می اندازد  توی هرچی  که چه می دانم

اینکه نشد جواب!

به اینهمه دلتنگی معترضم

به این همه خط که خط می خورد توی همین خیابان

که مبادا برای آخرین پیامبر جایی مستقیم رود

 

به اینهمه دلتنگی معترضم

به اینهمه دلتنگی معترضم

اینهمه پشت هم شدن که دستی روی دست اگر که بلند شود

لابد می خواهید از این مادر افسانه ای باران متولد شود

لابد کم نیست اینهمه خواستن که مدام مکتوب می شوید 

 توی  کوچه

توی تکانده های همسایه ها که قرارمان نبود!

در این کسالت کم رویی که کمبود هوا را به کل ناشی می شود

و شاید به خیابان رو به رویی فقط کمی ربط داشته باشد

شاید.....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 4:47 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 گاهی به یک پنجره نیاز دارم ....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 11:41 قبل از ظهر توسط محدثه نیری |


 

 

 روز هایی هم با شیمبورسکا.....

از نقشی که بازی می کنم نا آگاهم

فقط می دانم که از آن خودم ست، غیر قابل تغییر....

موضوع نمایشنامه را

درست روی صحنه باید حدس بزنم

برای افتخار زندگی هنوز آماده نیستم

سرعت جریانی را که برمن وارد می شود به سختی تاب

می آورم

 بدیهه می سازم با آن که از بدیهه سازی بدم می آید.....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 11:13 قبل از ظهر توسط محدثه نیری |


 

حرف هایی که ادامه دارد....

شاعر از مز مزه های جهان خالی است

و عمو خدایی که نمی ترسم اگر خدایی را در حق تمام کند .... 

جهان تمام یک شاعر است

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 9:36 قبل از ظهر توسط محدثه نیری |


 

آنقدر پشت سرم نیلوفر جا گذاشته ام که می خواهم مرداب باشم

و کمی به پاهای این ایستگاه بپیچم

 و وقتی تنها یک خیابان ماند

 خودم را پشت حقیقت پنهان کنم  که یعنی آنقدر دوستت دارم

که این چای یخ کرده به طمع می آید

 

اتوبوس شرکت واحد گاهی فقط یک ربع برای رفتن عجله کم دارد

گاهی که نه

 اما وقتی برای جمع آوری به یک دکمه که تو را

                                                   یا هر آدم خیابان! 

                                                   و شاید کسی دست می برد توی اندام خودش!

                                                   و به تمام سوسک های جهان سلام می دهد را ...

 

اتوبوس شرکت واحد تنها و همیشه یک معنی می دهد

دکمه های باز و بسته ای

که گاهی هم باد را می کشاند توی موهایت

 و تو سرت را که از گندم زار جهان خالی ست

                           به سوی باران برمی گردانی ...

 

ایستگاه این خیابان همیشه منتظر است

در طرح های یکطرفه جهان تو را  به  نیلوفران آبی حراج می کند! 

 

دلم می خواهد مرداب باشم...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 8:19 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

خرداد دقت عجیبی می خواهد

وقتی بهانه های اردیبهشت از تو پر می شود و انگشت های آبی

در راهرو به سرشان می زند که کمی به خودشان بپیچند

 و آنقدر می پیچند، آنقدر می پیچند، می پیچند

 که مچاله های جهان زیر پای عابر از جغرافیای خودش کناره می گیرد

 و عابر همیشه از پنجره می گذرد تا من کمی بی هوا شوم

و دست هایم را پای دیوار های مقوایی آشپزخانه چال کنم

توت فرنگی وحشی اینجا هم سبز می شود!

 و اجاق گاز با طعم مربای توت فرنگی قوام می گیرد

 

عابر همیشه از پنجره می گذرد 

و این معادله زیادی بی مجهول است

حتی اگر  آشپزخانه از تمام جهان دورتر باشد

 و تو مجبور باشی برای شایعه ای در پاریس و یا ادای دینی در کابل 

آنقدر در سینک ظرفشویی فرو روی

و روزی که جنازه ات را از سواحل مدیترانه پست می کنند

تازه به این فکر کنی

 که می توانستی با آخرین ترن صبح زود درمحل کارت آماده باشی! ...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 11:48 قبل از ظهر توسط محدثه نیری |


 

 

 

{فدا کردن فیل توی حرکت سوم

لابد بلد هم نیست!

چه طور خودش را از مخمصه ای که همین اول بازی برایش تدارک دیده اید خلاص کند!}

این ناشیگری ثبت می شود یک جایی که نمی دانم

شاید توی دل یک پرنده که می خواست بپرد!

که نه شب دوری به انحنای پنجره زنجیر بود

نه حتی پنجره ای که توی نفس نفس قاب نشود

پرنده می خواست بپرد

وقتی به تنهایی درخت مبتلا شد

 

و تنهایی!...

همیشه تنهایی حرف اول را می زند

وقتی از پله های باکره این خانه بالا می آوری

که مستقیم سرایتت می دهد به سیفون های منجمد

حالا این اختیار و تا الفبای آخر

گیرم که فیلت  را فدا کنی

تا جهان جمعه گی  کند از این آغاز

 

شاه های برهنه

در سیاه و  سفید کوچه منتهی اند

و این شیوع تازه ای نیست ... 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 9:51 قبل از ظهر توسط محدثه نیری |


برای پرنده که پرید...

سلام

بال میزنم 

برای آسمان متقاطعی که بارید و شال های سیاهش را سرایت داد به قیمت کور یک چتر

در خط های موازی خیابان پنجم و من کاملا کم شدم

و حراجی آنقدر نزدیک بود که انگار می کشید روی زمین

 و می رسید به درخت گردوی حیاط خانه ما

                                                             نه سبدی در کار بود نه...

 

مادر در باغچه دست های ابر را مدام خالی کرد ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 12:52 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

روزی که شهر پر از نیلوفر بود

و صبحی برای بابل و ترانه ای از سمفونی های مصنوعی خطا نمی رفت!

من به حجم درخت پی بردم ...

در اره های  مداوم  و خط خطی های اشتباهی

کلاغ هایی که خطا رفتند...

 که

 نمی دانم 

اما

 با وجود اینهمه آدم در شهر

که مثل نیلوفر به هم پیچیده اند

برای جای خالیت هنوز بی قرارم  ...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 2:46 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

به دلیل باران، زمین گرد نیست

گاهی بی دلیل هم ممکن است باران ببارد

   ممکن است به دیوانه ها عفو بخورد و جهانی که انتهای اولی دارد 

    برای دیوانه خانه دلیل بزرگی  باشد ...

 

چه ساده ممکن است یکدرخت تمام جهان باشد

و بیهوده به فصل های مشترک و ابرهای  آویزانی منتهی نشود

و زمین همچنان و همچنان بچرخد

گاهی برای دلیل باران می بارد و ابرهای منتهی از همیشه می گذرند....

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 12:32 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

کسی  مدام می آمد

و من هی اعتراف پشت اعتراف ....

ـ مادر باران می بارد  نه مردی  در باران می آید نه به کوچه های جمعه برگشت می خورد!

و به نام خدا و به نام و به هر که نام را و هرلحظه  فقط شبیه ...

ای ی ی ی ی ی بابا گوش شیطان کر و اینهمه معلول ذهنی؟!

 که شیطنت می کنند تا کلمه های لال به دایره المعارف مرجعی سرایت کند

خوب خوب

  این عکس ده سال آینده را به خاطرم دارم

همسرم از تمام  زنها گفته بود

جهان حراجی که بوی نفت می داد

و من همسری را در میان عکس های آینده تشخیص دادم فقط کمی چاق شده بود

نه از تو خبری بود نه از من

و این به علاوه اعتراف ها در شهر ما ثبت می شد

و شهر ما تنها یک کوچه داشت با فلش های اشتباهی و نم نم مدامی که همیشگی دربست بود .....

نه زنی قدم می زد نه مردی برمی گشت

  فصل  شقایق وحشی نبود

 در اعتراف  صریحی  که بیست سال از من بزرگتر بود ...

وقتی تمام رزهای زمین را در چشم هایم کاشت

گفت:

ـ این تختخواب افسانه ای  است ...

 کجای این قصه می تواند برای یک نرفتن جا داشته باشد

همیشه کار از کار نمیگذرد ....

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 6:40 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

 بارانی مداوم است

ومن برای رفتن دو راه در پیش دارم

بروم  یا نروم ...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 1:19 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

نقدی از منصور پویان بر  شعر " کالباس" علی عبدالرضایی:

عبدالرضایی

 شاعر بزرگ قتل خویش است....

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 12:1 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


روزی به ادامه ای که جامانده

به مردی که نمی شود روی صندلی پیدایش کرد

 به خاطره های خسته که به زادگاه من کاملا ربط دارد

زمین برای پرنده

و باران برای هیچ

معنی بهار در صندلی های خسته ما رفتنی تر ست

به طاق نصرت های اصفهان؟!نه

به کتیبه های بیستون!  هم ....

من از شهری حرف میزنم که بدون برج نفس می کشد

                  جایی که به بال پرنده نزدیکتر است....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 1:40 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

برای کلمه منتظرم

برای روزی که کسی با تمام فلسفه های جهانی اش

از خانه کوچک ما به چشم های پدر سرایت کند

و تمام شود این کوچه

 این فصل موسمی اش که مدام قسمت ماست

 

من ناچار این کلمه ام

اگر شاعر مدعی شود خداست

اگر خدایی هم ؟!...

 

نکته همین جاست که شور میزنیم

وقتی

 تقدیر

        خلاصه می شود

        در برنامه ساده تلویزیونی که از هیچ  شبکه عربی به آنتن نمیرسد

        قصه به همین جا ختم نمی شود

           من عاشق راوی قصه ام

                    و

             پیراهنم را در این موسمی ناگزیر جا می گذارم

همیشه خواب کلمه را دیده ام در کوچه های تبعیدی کابل

در آرواره های خسته واتیکان

در سلام های فرانسوی

و شایعه هایی که مدام از حراجی های لباس هم گوشخراش ترند

 

 اشتباه به عرضتان رسیده مسدر!!

فقط گاهی  اندامی شبیه فصل می شکوفد

گاهی

گاهی ....

 

 

 * گاهی چه زود به زود، کوچه ها تنگ می شوند

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 1:49 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

چه سخت به نظر می آید

                  وقتی

                      کلمات از تو بالا می آیند

                                           و

ریشه های مصنوعی صدا

به *چوبر تنهایی می اندیشد

                      که بهار را تولیدمثل می کند

                                                                 و

حنجره ساده اش را به اندازه تمام شاخه های خسته و شکست خورده  صیغل می دهد!

 

 بهار ترانه مرتبطی است....

حتی اگر آیه های نیمکره جنوبی در پاییز،

آغاز هیچ !!

نشانه ای  برای پرنده کوچک باشد...

 

پرنده کوچک،

              به ماهی دریاهای بزرگ فکر نمی کند،

نه حتی

        به آدم هایی که برای سوت قطار ریل می شوند!

         به گل سرخ هم ...

 

             و این نشانه،

                  جهانی ست که بی هوا در تنگ کوچک غرق شده است....

 

 *چوبر : پرنده تنهایی است که اولین روز های سال تخم می گذارد و این تخم را بر بالا ترین درخت محافظت می کند، اما در روز ۱۳ نوروز تفریح انسان ها و ضربه های آنان به شاخه های درختان باعث می شود که این تخم به حاصل نرسیده بشکند و این پرنده مابقی  ۳۶۵ روز را در سوگ فرزند ناله می کند....

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 12:19 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

ماهی ها

هر روز

 سری  برای برداشتن

هوایی برای سر شدن

 که

 چقدر عید نبودن کافی ست که ماهی نباشی

 

 

ماهی ها

هر روز

 برای شاعری که در فصل پنجم آغاز می شود 

                                                       تکرار نمی شوند

ماهی ها حباب های باور نکردنی اند

و آنقدر باد می کنند، باد می کنند

که گاهی برای بچه های خیالباف خیابان اول رنگ کم می آید

              حتی برای روبان های قرمز و سبزه های بعد از این

                   

                 چقدر ماهی ها در انحصار حباب های باورنکردنی شان آب کم دارند ...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 11:36 قبل از ظهر توسط محدثه نیری |


 

وقتی همه پرنده ها در من نفوذ می کنند

پنجره راه ساده ایست که به تمام درختان اکتفا کنم

و آرام و بی نفس خودم را در ابرها خالی کنم

ابرهایی

که شبیه خوشبختی اند

شبیه اسفند تمام می شوند و همیشه برای بردن آمادگی دارند

حتی اگر اجرایی اشتباها لغو شود

و نقاشی های تو تصویری از روز های بارانی را به خاطر بسپارد

 

می دانم 

 که پرنده ها همیشه پرنده اند

و گاهی که دلم از اینهمه خوشبختی می گیرد

می فهمم

 که ابرها هم به اندازه ای اند و بال های تو را خیس می کنند

تا تو تنها در ابرهای خیابان نباری....

                                       می دانم ...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 9:33 قبل از ظهر توسط محدثه نیری |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

شور و شوق سه گانه ای،
ساده ولی توانکاه بر زندگی من فرمانروا بوده اند:
شور شوریدگی عشق،
شوق ره جویی به دانش
و
شوق از میان برداشتن رنج های آدمیان...
برتراند راسل


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

رونوشت های عباس معروفی
سیب گاز زده
ترجمه های اشعار آوانگارد
دکتر کاظم معتمد نژاد
مجله ی شعــــــــــر
قباد شیوا
سرزمین مجازی ادبیات و اندیشه (دانوش)
آیدین آغداشلو
فروغ فرخزاد
صادق هدایت
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



پیوندها

شیرین کاظمیان
جواد سجادي
آرش قرباني
علي نقويان
علي مهدي دوست
حميد تقي آبادي
انجمن ادبي آويشن: گزارش از ما
رضا شنطيا
فانوس دريايي
مدينه اماني
بهزاد خواجات
پویا عزیزی
رزا جمالی
کتابخانه ملی ایران
وازنا
پگاه احمدی
مانا آقایی
مجله واژه
روجا چمنکار
نمیدانم های یک پکر(n30)
احسان رضوانی
حافظ موسوی
ابوالفضل پاشا
مجید خرمی
فروردینگان
آفاق شوهانی
مایند موتور
سارا محدث
امین کریمی
حامد امامی
نرگس برهمند
کاظم شهریاری
واگویه های یک خوابگرد ( شعرهای امین کریمی)
عباس رشیدی (عکس)
نوشته های خط خطی
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
سمفونی استفراغ
عباس ناصری
تعلیق ادبیات و فلسفه
پژمان گلچین
احسان سیدی زاده
مجتبی یداللهی
هوشنگ چالنگی
نیست
احسان پورکمالی
طاهره مجاهد
شیدا ساعدی
ابوطالب شیرین
کتاب شعر
آشوزرتشت
کافه تیتر
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin